welcome to my weblog

مامانم تازگیها بحث نمیکنه. اول فکر کردم شاید خسته شده یا از سکوت من سکوت کرده  ..اما نه انگار کم کم دلش داره درد منو حس میکنه. دیگه داغ نیست و الکی کسی رو محق نمی دونه. اما هنوز شک داره... یعنی من اینجوری حس میکنم. هنوز اگه بحث جدی بشه طرفداره ، اما ته دلش تکون خورده. 

۵ شنبه تمام روزو بغض کرده بودم . اما نذاشتم بفهمه. حوصله شنیدن حرف های همیشگی رو نداشتم: " حقشونه! " ، "خربزه خوردن ،‌حالا بشینن پای لرزش" . هی رفتم توی اتاق ، هی سراومد زمستون  گوش کردم، هی بغض کردم، هی نتونستم گریه کنم. همش قیافه اون پسرک ١٩ ساله جلوی چشمم بود که با لباس زندان داشت توی دادگاه حرف میزد.

داشتم ٣ تا چای می ریختم برای خودم . گفت:" چرا مثل جارو برقی شدی؟ همه یخچالو خالی کردی از دیروز تا حالا! چه خبرته مثلاً رژیمی؟!" باز بغض لعنتی. فقط نگاهش کردم. انگار فهمید چمه. نگاهشو گرفت و روشو کرد اونور. یادم اومد چقدر از دیروز مهربون شده باهام. چقدر تا اخبار شروع میشه و می خواد خبر اعدام لعنتی رو بده کانالو عوض میکنه.

چقدر دلم تنگ شده واسه وقتی که  می پرم و بی هوا ماچش می کنم و هی میگه اااه ه ه ، ماچم نکن و صورتشو پاک کنه. واسه قبل از این انتخابات لعنتی که میگفت موسوی اگر با احمدی نژاد نیومده بود حتماً بهش رای میدادم. واسه شب قبل از انتخابات که می خندید و می گفت چه خوبه این با هم توی خیابون بودنمون فرقی نداره تو اونور باشی و من اینور.

اینکه هرچقدم باهام فرق داره ولی باز مامانمه و عاشقشم !

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

امشب یک دل سیر برای خودم گریه کردم. امشب حسابی خودم را بغل کردم و بهش دلداری دادم که من هستم و نگران هیچی نباشد. گفتم که خیالش راحت باشد. خواستم بداند تنها نیست. خواستم بداند پشت و پناه دارد. خواستم بداند اگر هم بخواهم بروم با خود می برمش. خواستم بداند توی این بلبشو که همه فقط وقتی حرف سیاسی می زنی حواسشان بهت هست، من هستم که حرف دلش را بشنوم. من هستم که یک وقت کاری دست خودش ندهد. هستم که کنار گوشم پچ پچ کند و بگوید از این همه تنهایی نگران است. از اینکه یک عالمه احساس نگفته دارد. اینکه آدمها از تنهاییش می ترسند و دوست داشتن هایش را جواب نمی دهند.

خواستم نترسد از اینکه این اواخر خیلی به مرگ فکر می کنم ، خودش می داند خودکشی را دوست ندارم. خواستم حالیش کنم این یکی دو نخ سیگار به هیچ جاییم نمی رسد بلکه اینقدر روی اعصابم نرود.

خواستم این قدر به حرف این و آن که فکر می کنند همه شکایتم به خاطر شرایط خانه ام است گوش ندهد چون خودش بهتر از همه میداند خیلی وقت است یک مرگیم هست و آنقدر خودخواه هستم که اگر پایش بیفتد کسی را به جاییم حساب نکنم. خواستم او هم اینقدر خودش را کشته مرده ی کسی نکند. همه آنها که قرار است بهانه بودنش بشوند یا آنقدر خرند که نمی فهمند یا آنقدر خودخواه که کنارش می گذارند.

حالا ...آرام شده. آنطرفتر خوابیده و من دارم به این فکر می کنم که تا کی میتوانم با این حرفها گولش بزنم و آرامش کنم.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

وقتی توی یک خانواده مذهبی به دنیا بیایی ، از همان اول تکلیفت معلوم است. اسمت حتماً یک اسم عربیست و خاطره های کودکیت خلاصه می شود در نماز جمعه و هیئت عزاداری رفتن. اولین هایت هم همینطور.اولین روسری ، اولین چادر، اولین نماز،‌اولین سوره از حفظ و هزار اولین دیگر که از همین قماش است.

وقتی توی یک خانواده مذهبی باشی ، سیاست این است که تو هر چه کمتر ببینی و بدانی امکان انحراف اخلاقیت کمتر است. یاد می گیری فیلم بازی کنی. یاد می گیری مثل طوطی همه آن کارها را انجام دهی که دوستت داشته باشند. یاد میگیری فلان پسر که نگاهت کرد اخم کنی و رویت را سفت تر بگیری هرچند آنقدر دوستش داری(جای برادری؟؟؟!!!) که گاهی دلت می خواهد مثل گذشته های نه چندان دور برایش درددل کنی و غصه های مشترکتان را با هم مسخره کنید و کلی بخندید.

وقتی توی یک خانواده مذهبی باشی و البته آنقدر خوش شانس که برخلاف دور و بریها اجازه درس خواندن در شهرستان را داشته باشی،هر رشته  کوفتی ای که برایت انتخاب کرده اند را مثل خر می خوانی وخودت را می زنی به نفهمی که یادت نیاید چقدر دوست داری هنر بخوانی و چقدر هم توانایی اش را داری.بعد یواش یواش  تازه میفهمی دنیا خیلی بزرگتر و قشنگتر از آن است که برای تو ساخته بودند. یک جورهایی شبیه جیم کری توی فیلم  Truman Show

وقتی توی یک خانواده مذهبی باشی آن هم از نوع دختر، فقط در صورتی خوب هستی که کاری نکنی که آبروی خانواده برود. اظهار نظرها و مخالفت های دینی و سیاسی  تو ممکن است آبروی همه را یکهو به باد دهد و تو بشوی پسر نوح و کلاً نادیده گرفته شوی. پس بحث نمی کنی و خوشی های کوچک و بزرگ و جدیدت را نگه می داری برای خودت. کارهایی که می کنی ، جاهایی که می روی ، را اگر بدانند هر کدامش به تنهایی می تواند دودمانت را به باد دهد. این اسمش شجاعت نیست. برون رفت است. بلوغ است. با هر شکستنی چیزی جدید به دست می آوری. حتی شاید خوشی ای زودگذر باشد. مثل اولین بار که رفیقت به نوشیدنی مهمانت می کند. یا اولین بارکه  می بوسی.

وقتی توی یک خانواده مذهبی از نوع حزب اللهیش باشی هر تغییر کوچک تو،  زنگ خطری بزرگ برای خانواده است. جبهه گیری ها و محدودیت ها بیشتر می شوند و تو میفهمی راه درست را پیدا کرده ای . منزوی ترت می کنند. زندگی سخت میشود. همه دوست هایت را از دست می دهی. تنها می شوی و باز کوتاه نمی آیی. همه جا مواظب خودت هستی که کارهایت عقده ای بازی نباشد. از این خیلی می ترسی که محدودیت ها فکرت را بسته باشند و بخواهی افراط کنی. کتاب می خوانی. دوستان جدید پیدا می کنی و خودت را از تک و تا نمی اندازی. گاهی کم می آوری و میزنی به سیم  آخرو می خواهی همه این رفتن ها را خراب کنی و بگذاری زندگی کار خودش را بکند. اما نمی توانی. آنقدر از زندگی طلبکار هستی که به ول کردنش نمی ارزد و باز مبارزه می کنی و باز مبارزه.

همه اینها را گفتم که بگویم وقتی توی یک خانواده مذهبی باشی با اینکه هر وقت از اغتشاش برمیگردی دو کوچه آنطرف تر خودت را می تکانی ، جای پوتین برادر عزیز نیروی ویژه را از بازویت پاک می کنی و پای درب و داغونت را سفت میگیری که نلنگی ...اما ایمان به راهت از بقیه محکم تر و استوارتر است. دلت قرص تر است. خوبیش به این است که دو طرف را خوب می شناسی و جوگیر نمی شوی. ژست عاقلانه و آرامت حرص همه حزب اللهی های فامیل را در می آورد.

از همه مهمتر وقتی به همه سالهای گذشته نگاه می کنی ، خودت را بیشتر دوست داری . چون توی این مبارزه یک عمر است اغتشاش کرده ای و کلی پیشکسوتی برای خودت . چیز جدیدی ندارد که بخواهی دچار احساسات بشوی و راهی باشد که محکومت کنند.  

خلاصه اینکه وقتی توی یک خانواده حزب اللهی باشی و خودت از مذهب منزجر، انگار خدا با تو سر بازی دارد و سرنوشت  زندگی ات را قصه ای طنز نوشته.

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

خدا یک بسته دریافت کرد.

مهر اداره پست ایران را داشت.

حدس زد مثل همیشه  تسبیح و ریش و یقه بسته است.

خدا تعجب کرد .

بسته پر از ساندیس بود.

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

این شعر بغض مرا شکست . آرامم کرد. بخوانید:

 

هــو ا پــایـــیـزی و بـارانـی ام مــن       درون خــشــم خــود زنــدانـی ام مـن

چه فردای خوشی را خواب دیدیم        تــمــام نــقــشــه هــا بــر آب دیـدیـم

چــه دورانــی چـه رویـای عـبــوری        چــه جـسـتـن هـا بـه دنـبـال ظهوری

مـن و تـو نـسـل بـی پـرواز بـودیم         اســیــر پـنـــجـــه هـــای بـــاز بــودیم

هـمان بازی که با تیغ سرانگشت         بـه پیـش چشم های من تو را کشت

تـــمـــام آرزوهـــا را فـــنـــا کـــــرد          دو دســت دوسـتـیـمـان را جــدا کــرد

تـو جام شـوکـران را سر کشیدی         بـــه نـــاگـــه از کـــنــارم پـر کـشـیـدی

بــه دانـــه دانـــه اشـــک مــادرانه         بـــه آن انــدیــشــه هــای جـــاودانـــه

به قطره قطره خون عشق سوگند        بـه سـوز سـیـنـه هـای مـانـده در بند

دلـم صـد پـاره شـد بـر خاک افتاد         بــه قـلـبـم از غـمـت صـد چـاک افـتـاد

بـگو آنجا که رفتی شاد هستی؟         در آنـــســوی حــیــات آزاد هـســتـی؟

هوای نوجوانی در سرت هست؟        هنوزم عشق میهن در سرت هست؟

 

به یاد همه آنها که آزادگی را برگزیدند.

پ.ن : ممنون از شاعر که نامش را نمی دانم.

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

فکر کن؛

بهترین ساعات یک روز ، همان 8 ساعتی باشد که مجبوری سرکار ، با یک آدم دوزاری مثل خودش رفتار کنی.

خجالت آور است...!!!

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱٠/۸ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

یک  Fall Down  عظیم در راه است به گمانم...!

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

عجیب است...

گاهی چقدر دلم برایت تنگ نمی شود !

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٧/٢۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

می رویم ، آفتاب می گیرم و بر ریشه ی خشکیده ای تکیه می کنم.

خانه ای و کاشانه ای و دلی می سازم میان آبی آسمان و خاکی زمین زیر پایم.

...

می شکنم ، فرو می ریزم و نا پدید می شوم.

و باز می سازم ،‌سخت تر، اما میان تهی.

چه چرخه ی شیرینی دارد این زندگی من.

ببین... ببین...ببین خالی این خانه را که رخنه کرده ای بی رحمانه میان ذره ذره اش .

این فریادیست بی صدا برای تو...

گامی شاید تا من...

لحظه ای باید تا ما...

و دنیا فاصله در میان .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٧/٤ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()

می گویند بی رویا زندگی معنا ندارد. رویاها اگر مردند ، میمیری . نمی دانی کجای زندگیت مردی و چقدر دیر بوده این فهمیدن.

اما چیز بدتری هم هست. آنجا که رویاهایت بوی کهنگی می گیرند، انگار زندگیت استند بای می شود. همه زندگیت را صرف فکر کردن به روزی می کنی که تصمیمی بگیری و حرکتی و شروعی.

نمی توانی رویای جدید بسازی . فکرت پر از رویاهای خاک گرفته ای می شود که هر چه می گذرد انگار دست نیافتنی تر می شوند و سخت ترینش همین است که هر چه بیشتر در این کما فرو بروی بیدار شدنش سخت تر است.

این روزها که برگ های تقویمش بدجور با هم مسابقه دوی امدادی می دهند اصلاً شکل آن چیزی که می خواستم نیستند اما این رویاها که کم کم شکل خاطره شده اند ، هنوز بی شرمانه همه دار و ندار من از زندگیند.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ  توسط نرگسپيام هاي ديگران ()
 
<